محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
445
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در اين اثنا آسا و قومش حمد خدا مىگفتند و تسبيح او مىكردند و فرشتگان ظاهر مىشدند و چون زرج تيره روز آنها را بديد ترس در دلش افتاد و تدبير ندانست و گفت : « آسا كيدى عظيم و جادويى مؤثر دارد . بنى اسرائيل نيز چنينند و هيچ دانا با مكرشان بر نيايد كه آن را از مصر آموختهاند و به كمك آن از دريا گذشتهاند . » آنگاه شاه هندى به قوم خويش ندا داد كه شمشيرها را بكشيد و به يكباره حمله بريد و آنها را در هم بكوبيد و هندوان شمشير كشيدند و به فرشتگان حمله بردند و فرشتگان آنها را بكشتند و جز زرج و زنانش و نزديكانش كس نماند . و چون زرج اين ماجرا بديد با كسان خود فرارى شد و همى گفت : « آسا آشكار بود اما دوست وى نهانى مرا تباه كرد . و او و همراهانش را ديدم كه ايستاده بودند و جنگ نمىكردند و جنگ در قوم من افتاده بود . » و چون آسا فرار زرج را بديد گفت : « خدايا زرج فرارى شد اما اگر ميان ما و او حايل نشوى بار ديگر قوم خويش را به جنگ ما آرد » . وحى آمد كه هندوان را تو نكشتى بلكه من كشتم . به جاى خود باش كه اگر در ميانه نباشم همهء شما را هلاك كنند . زرج در چنگال من است و هيچكس از جانب من يارى او نكند و از چنگ من رهايى نيابد . من اردوهاى او را با همه نقره و كالا و چهار پا به تو بخشيدم . اين پاداش تو است كه به من متوسل شدى و براى كمكى كه به تو دادم مزد نخواهم . زرج برفت تا به دريا رسيد و خواست از آنجا بگريزد و يكصد هزار كس با او بود و كشتيها آماده كردند و بر آن نشستند و چون به دريا روان شدند خدا از اطراف زمينها و درياها بادها به آن دريا فرستاد و امواج از هر سو درهم افتاد و كشتيها را به هم زد تا بشكست و هر كه با وى بود غرق شد و موج چنان آشفته بود كه مردم شهرهاى اطراف بترسيدند و زمين بلرزيد و آسا كس فرستاد كه خبر بگيرد